زیر یه بیماری داره له می شه از همتون خواهش میکنم ازتون خواهش میکنم تو این شبای قدر براش
دعا کنید.
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک...
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
مهدی اخوان ثالث
خیلی از چیزا عوض شده .خیلی از ادما تغییر کردن احساساتشون، تفکراتشون، عقایدشون و .....
به تبع اون تصورات ادما هم از همدیگه عوض شده.احساس می کنم ادما نسبت به هم بدبین شدن نمی دونم شاید ادما واقعا بد شدن .
از پدر و مادرامون که می شنویم وقتی پای صحبت بزرگتراشون میشستن چه چیزایی می شنیدن بهشون حسودیمون می شه حداقل من یکی که اینطورم چه قصه هایی چه افسانه هایی چه شعرایی.
بزرگترا شعرای بابا طاهر و بچه ها شعرای کتاب درسیشونو می خوندن .ادم بزرگا قصه می گفتن قصه از هر نوع که دلت بخواد عاشقانه ،عارفانه، مذهبی و...
هر شب خونه ی یکی جمع بودن و شب چرشون به راه.
ولی الان اگه در سال چند بارم که خونه ی فک و فامیل جمع شی قبل از اینکه احوالپرسی تموم شه همه دور تلویزیون جمع می شن بد از اونم که برنامه رو باید تحلیل کنن. تازه اگه یه حرف غیر تلویزیونی هم زده بشه یا از گرفتاریاشونه یا از قتل و دزدی و تصادفی که چند روز پیش یا چند هفته ی پیش اتفاق افتاده.
اخرشم می گن خدا خودش بهمون رحم کنه د اخه مگه ما ادما خودمون به خودمون رحم میکنیم که خدا بهمون رحم کنه هر چند اون مهربونتر از این حرفاست.
ماه رمضونا از ماه رمضون که می گن دل ادم لک می زنه برای یک بار تجربه کردن نمی دونم اونا که تو اون حال و هوا بزرگ شدن چه جوری این دنیای ما رو می تونن تحمل کنن؟
موقع سحر یکی میومد سحر خونی می کرد انقدر می گشت و شعر می خوند تا همه بیدار شن ولی حالا اگه همسایه ی دیوار به دیوارتم از خواب بیدار نشه هیچکی نیست بره زنگشو بزنه که فلانی سحر شده.
اصلا تا حالا به این موضوع فکر کردید که چرا انقدر دیوارا بلند شده ؟چرا رو بعضی از دیوارا شیشه می ذارن؟
چرا رو در خونه ها چشمی می ذارن ؟چرا دوربینای مدار بسته تو هر مغازه و پاساژ تو مکانهای عمومی و حتی دانشگاه ها کار می ذارن؟
مگه قدیمیا این چیزا رو داشتن ؟دیوارشون یه چپر بود چا رتا چوب بود اونام واقعا انقد داد داشتن از دزدی از چشم چرونی ؟
شاید تو اون دوره از راهزنایی که تو راه کمین می کردن برای دزدی کردن عاصی بودن ولی دیگه از دزدای خونگی رنج نمی بردن ولی الان چی ؟
ادما به هم اعتماد ندارن از همدیگه میترسن ،می ترسن اگه یه صبح تا شب نباشن خونشون خالی شه ،مغازشون خالی شه و هزار تا فکر دیگه که اونا رو مجبور کرده که دست به این کارا بزنن.
اینا همه نشون دهنده ی اینه که نقش اعتماد تو جامعه ی ما کمرنگ شده امروزی که تو روابطمون احتیاج مبرمی به اعتماد داریم متاسفانه وجودش رو کمتر از همیشه احساس می کنیم.
البته همه ی اینا دلایل خاص خودش رو داره واقعا اینجا جای توضیح دادنش نیست.نمی دونم شاید این بحث ،بحث تکراری باشه .ولی من معتقدم باید بیشتر از اینا روش کار بشه.
بعضی اوقات ارزو می کنم که کاش ما تو همون دنیای اونا زندگی می کردیم اما با امکانات امروز......