خوشبختی چیست ؟ خوشبختی چیست جز اینکه گاه گاهی تو را ببینم ، خوشبختی چیست جز اینکه گاه گاهی تو را در سکوت تماشا کنم . خوشبختی چیست جز آنکه گاه گاهی سر به زیر افکنم و چشم هایم را ببندم و به صدایت دل بسپارم ،
خوشبختی چیست جز اینکه در دلتنگی یاد تویی باشد که بغض فروخورده ام به نامش و با یادش ترک بردارد ،
خوشبختی چیست ؟ جز اینکه می دانم روزهایی هست که تو نزدیک منی ، بوی نفسهایت را من به خوبی استشمام می کنم ،
خوشبختی چیست ؟
تو بگو ، من معنایش را می دانم ، من مدتهاست که معنای تو را می دانم !

یكی دیگر از بازماندگان مكتب توفیق روز گذشته از دیار ما رخت بر بست تا ما خاطرههای شیرین «حسنی ده شلمرود» را بدون او ورق بزنیم.
او سالها به عنوان طنزنویس با نشریات مختلف همكاری داشت و طی چند سال گذشته بیشتر آثارش را در مجله گلآقا چاپ میكرد. وی طنزنویسی را به طور جدی از سال ۱۳۳۷ و در زمانی كه تنها ۱۷ سال از عمرش گذشته بود، با مجله توفیق و در كنار زندهیاد عمران صلاحی آغاز كرد و با مطبوعات دیگر و نیز رادیو و تلویزیون همكاری داشت. نامهای مستعار م.پسرخاله، جامعالحكایات، بچهها من هم بازی و الف اینكاره متعلق به اوست. وی خالق كتابهای غوغولی موغولی در قطع بسیار بزرگ بود و نمایشگاه پانزدهم كتاب تهران شاهد استقبال گسترده از این كتاب بود. ۵۰ عنوان كتاب از او برای كودكان به یادگار مانده است كه حسنی نگو یه دسته گل، خرس و كوزه عسل، دزده و مرغ فلفلی و خروس نگو یه ساعت از این جملهاند.
«طنز در ادبیات تعزیه» از آخرین آثار منتشر شده احترامی است و چندی پیش هم نخستین كتاب از مجموعه «طنزآوران امروز ایران» ویژه او و در بررسی آثار طنزش انتشار یافت.
بچه که بودم یادمه که خواهرم کتاب حسنی نگو یه دسته گل و کتاب دزده و مرغ فلفلی رو برام خریده بود شعراش و خیلی دوست داشتم و همشونو از حفظ می شدم.
اقای احترامی به کودکانمون می گوییم که چون حسنی مثل یه دسته گل باشند بهشون می گیم که عاقبت دزدی چیه و.....
با خوندن خبر مرگ اقای احترامی خیلی متاثر شدم .
روحشون شاد.
انتشار خبر این ماجرا ی رعشه اور جامعه ی علمای اجتماعی را تکان داد.انان سخت به تکاپو افتادند تا علت یا علتهای احتمالی این بی تفاوتی را دریابند ایا بشر عصر ما عاطفه ی نوعدوستی خود را به کلی از کف داده است ؟ ایا ما انچنان اسیر تکنولوژی و ماشینیسم شده ایم که همچون ماشین در برابر مصایبی که بر سر همنوعان ما می اید بی تفاوت شده ایم ؟ایا انچه را که در اصطلاح علوم اجتماعی نوعدوستی می گویند چیزی جز یک لفظ تو خالی و پوچ نیست؟(کریمی٬ ۱۳۸۵)
این ماجرا سال ۱۹۶۴ در نیویورک اتفاق افتاد .
تقریبا دو سال پیش بود یعنی من ترم ۲ بودم که مشابه این اتفاق واسم افتاد البته خدا با من یار بود قضیه گلاویز شدن با قاتل نبود.
ساعت ۷ بود که داشتیم با دوستم از کلاس برمی گشتیم کوچه خلوت بود و یه ۲۰ قدمی مونده بود به در خونه که یهو یکی از پشت یه ضربه ی محکمی به دستم زد و کیفم رو از رو دوشم برداشت.
من یه لحظه شوکه شدم و با دوستم شروع کردیم به داد و بیداد حالا بماند که اون موتوریا چه جوری کیف و زدن و چه قصدی داشتن از همه جالبتر عکس العمل همسایه ها بود.
یه همسایمون که به اصطلاح سرهنگم هست همون لحظه از بالای پنجره داشت ما رو نگاه می کرد گوشی ام دستش بود بعد از کلی داد کشیدن پنجره رو باز کرد و گفت چی شد گفتم که کیفم دزد زد گفت خوب می خواستی مواظب باشی پنجره رو بست.
یه همسایه دیگه که اونم به اصطلاح قاضی بود وقتی این اتفاق افتاد تو حیاتش بود ولی به قول خودش از ترس این که ترورش کنن از حیات بیرون نیومد.
واقعا برامون خیلی جالب بود رفتار این همسایه های روشنفکرمون.
حالا ربط این قضیه با ناکارامدی سازمانها چیه؟
موقع امتحانا بود که دیدم صابخونمون زنگ زد که یه احضاریه از دادگاه اومده بایستی بریم دادگاه ببینیم چی کار دارن منم گفتم الان موقع امتحانام و نمی تونم بیام خلاصه بعد از امتحان رفتم و دیدم حضرات ایات می گن رضایتی که داده بودی و تو پرونده بوده گمشده یه بار دیگه باید رضایت بدی!!!!!!!!!!!!!!!!
کریمی٬ یوسف٬ ۱۳۸۵٬ تهران٬ نشر ارسباران٬ چاپ شانزدهم
بعد از پشت سر گذاشتن روزای سخت امتحان و دیدن تصویرهای هولناک تلویزیون دلم خواست بزنم به گلا و تصویر قشنگ .
می خوام هر کدوم از این گلا رو به یکی تقدیم کنم به کسایی که بهانه ی من برای زنده بودن و زندگی کردنن.
این دسته گل تقدیم به مامان و بابای عزیزم

این گل تقدیم به اعضای خانوادم برادرا و خواهرای خیلی گلم
اینم واسه خواهرزاده ها ی عزیز و برادرزاده ی خوشگلم
این گلا واسه ساحل و مامان و بابای صبورش(شیمی درمانی هم به فرشته کوچولوی من جواب نداد
)
این تقدیم به اونی که خیلی دوسش دارم (اونقدی که شاید فکرشم نکنه)
اینم تقدیم به همه ی دوستای وبلاگیم