تبليغاتX
کوله پشتی
دیروز انجمن علمی علوم اجتماعی برنامه ای تحت عنوان تخت جمشید برگزار کرد این برنامه سومین برنامه ای که با این موضوع برگزار می شه و این سری هم مثل سری های قبلی برنامه به هیچ نتیجه ای نرسید.

اولین بار دانشجوهای درس جامعه شناسی شهری فیلم شکوه پارسه رو گذاشتن که یه سری از دانشجوهای مخالف برنامه رو به هم ریختن و خواستن که فیلم اقای پور پیرار رو که به تخت جمشید انتقاد شدیدی وارد کرده رو در جواب به این فیلم پخش کنن به همین ترتیب برنامه ی دوم با پخش فیلم پور پیرار برگزار شد و انجمن هم یک جامعه شناس رو برای توضیح این فیلم انتخاب کرد که باز این دانشجوهای مخالف طبق معمول مخالفت کردند و برنامه رو به هم ریختن و از انجمن خواستن که این برنامه با حضور یک باستان شناس انجام بشه وبرنامه ی سوم با حضور یک باستان شناس دیروز برگزار شد.

حالا کاری به این ندارم که این باستان شناس خیلی بیان قاطعی نداشت ولی کار دانشجوها برام خیلی جالب بود.

دانشجوهای مخالف تخت جمشید یه کاغذ و قلم گرفته بودن و ریز ریز صحبت هایی که می شد روش مانور داد رو یادداشت می کردن و بعد از تموم شدن صحبت سخنران شروع کردن به اظهار نظر کردن همراه با بی احترامی خیلی خیلی زیاد....

در مقابل اونایی که موافق تخت جمشید بودن هم با حرفای اون دسته از دانشجوها عصبانی می شدن و برای خالی کردن خودشون شروع می کردن به داد و بیداد کردن و یه جورایی بی احترامی کردن به هم و...

کار هر دو گروه خیلی خیلی زشت بود و اصلا در شان یه دانشجو نبود.اسم خودمون رو گذاشتیم دانشجو دلمون خوش که اومدیم دانشگاه طاقت یه نقد شنیدن نداریم فقط کافیه یکی بهمون بگه بالای چشت ابرو چنان بهش می توپیم دیگه نگام نمی کنیم که طرف ازمون بزرگتره کوچیکتره .

جلوشون رو نمی گرفتیم حاضر بودن همدیگر رو بزنن.

واقعا این درسته که واسه یه بحث علمی ما شاهد همچین صحنه هایی باشیم؟

اومدیم دانشگاه که به علم شک کنیم اومدیم که یاد بگیریم انتقاد کنیم اومدیم یاد بگیریم که دوروبرمون نظرات زیادی وجود داره که باید معقولانه باهاشون برخورد کنیم ... .

خواهشا بیاید اینا رو درک کنیم.


تو هیچ کدوم از این جلسات ما جمع بندی نداشتیم و مجبور شدیم برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی برنامه رو جمع کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:21  توسط زينب ايرجي راد  | 

پنج شنبه ی هفته ی پیش بود که برای یه کاری با مامانم رفتیم بانک.یه ۴۰ دقیقه ای مونده بود به پایان وقت اداری دیدم یکی از کارمندا بلند شد و رفت در بانک رو کلید کرد تا دیگه کسی وارد بانک نشه .

من در کمال تعجب به ساعت نگاه کردم ودیدم هنوز ۴۰ دقیقه تا پایان وقت اداری مونده داشتم از تعجب شاخ در میاوردم  چند لحظه صبر کردم و چیزی نگفتم  تو همین حین یکی برگشت به کارمند گفت چرا در رو بستی مگه تو وجدان نداری؟

یارو هم نه گذاشت نه برداشت گفت وجدان کیلویی چند ؟

همه ی اینا در حالی بود که چند نفر بیرون ایستاده بودن با کلی خواهش و تمنا خواستار این بودن که در بانک باز شه و به کاراشون برسن خیلی ناراحت شدم.

حالا صحنه ی جالب دیگه که بین اون کسایی که بیرون ایستاده بودن یکی اشنای یه کارمند دیگه دراومد و کارمند سریع پاشد و در رو باز کرد جل الخالق اینا دیگه کین!!!!!!؟؟؟؟؟

می گن ما چرا عقبیم چرا به هیچ جایی نمی رسیم هی به زمین و زمان فحش و ناسزا می گن  همه رو مقصر می دونن بابا ۴۰ دقیقه از زمان کاری زدن یعنی ...............

نمی دونم شاید یارو خواسته تو سال اصلاح الگوی مصرف صرفه جویی کنه ولی صرفه جویی اون به چه قیمتی تموم می شه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:32  توسط زينب ايرجي راد  |