که انتظار بهار را می کشند ، بهار در راهست ، آرام باش ، صدای هیاهویش در کوچه غوغا می کند ،
بهار می آید ، به پشت در رسیده است ، من را چه کار با بهار ؟
در نگاهم آب و خاکی برای جوانه نیست ، گلی در خانه ی دل ندارم که بلبل از برایش آواز سر دهد
، شمعی ندارم که پر پروانه را عاشقانه در آغوش بگیرد و خاکستر کند ، من هیچ ندارم !
بهار در می زند ، با تمام رج های قالی پوسیده ی دلم آرزو می کنم تو باشی ، آن گاه من جای بهار ،
بهاران می شوم در راهت . . .