تبليغاتX
کوله پشتی - هدیه یک دوست
آسمان یکپارچه آبی است ، خورشید در وجود آسمان می تپد ، نسیم می وزد میان گیسوان درختانی

 که انتظار بهار را می کشند ، بهار در راهست ، آرام باش ، صدای هیاهویش در کوچه غوغا می کند ،

بهار می آید ، به پشت در رسیده است ، من را چه کار با بهار ؟


در نگاهم آب و خاکی برای جوانه نیست ، گلی در خانه ی دل ندارم که بلبل از برایش آواز سر دهد

، شمعی ندارم که پر پروانه را عاشقانه در آغوش بگیرد و خاکستر کند ، من هیچ ندارم !


بهار در می زند ، با تمام رج های قالی پوسیده ی دلم آرزو می کنم تو باشی ، آن گاه من جای بهار ،

بهاران می شوم در راهت . . .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط زينب ايرجي راد  |