<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوله پشتی</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 16:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description> &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 469px; HEIGHT: 370px&quot; height=370 alt=96320_2th01.jpg src=&quot;http://www.najafzadeh.ir/weblog/96320_2th01.jpg&quot; width=329&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #009900&quot; color=#00ff00&gt;&lt;IMG style=&quot;-MS-INTERPOLATION-MODE: nearest-neighbor; WIDTH: 541px; HEIGHT: 132px&quot; height=135 src=&quot;http://www.nastaliqonline.ir/NastaliqOnline.ir.aspx&quot; width=833&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 16:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مراسم ختم</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دلم گرفته خیلی ام گرفته خسته شدم امروز تشییع جنازه فردا ختم دوباره فردا تشییع جنازه و پس فردا ختم  مراسم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عرض یه هفته ۴ نفر تو محلمون فوت کردن که تقریبا همشون فامیل مادریم بودن یکی همسایه ی دیوار به دیوارمون بود در واقع همسایه ی دیوار به دیوار اتاقم الان نزدیک به یک هفت ست که من آواره شدم و کتاب می گیرم و از این اتاق می رم به اون اتاق صدای گریه و قرآن از خونه که قطع  میشه از مسجد شروع می شه بابا جان یه خورده فکر مردم باشید یه خورده مراسما رو فشرده تر کنید تو این دوره زمونه که مردم میدون تا به کاراشون برسن آخه این همه طولانی کردن مراسم که معنایی نداره.واقعا یه آدم کمر بسته می خواد که فقط تو مراسم ختم شرکت کنه .من تو این چند روزی اصلا خانوادم رو نمی بینیم در یه روز سه جا مراسم ختم می رن یه جا سوم یه جا هفتم یه جا چهلم مامان اینا می رن یه سک سک می کنن می دون می رن مراسم بعدی اگه نرنم بعدا بایستی کلی گله بشنون آخه بدبختی فقط به شرکت در  مراسمم راضی نمی شن که باید قبل از مراسم خونه ی داغدیده بری بعد از مراسم هم سر بزنی من نمی گم نباید رفت و نباید دلداری داد آخه هر چیزیم حد و اندازه ای داره شاید خود خانواده ی داغدار هم خسته بشه شاید اون هم نیاز به استراحت و خلوت داشته باشه  که البته مطالب دوستم خانم جعفری تو وبلاگ دفتر مشق  هم حرفای منو تایید می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خود خانوده ی داغدار که چندان این حرکات رو نمی پسنده مردم هم که همینطور پس این وسط کیه یا چیه که این اجبار رو به وجود میاره؟خیلی از خانواده ها فکر می کنن که اگر خرج ندن اگر مراسم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد  رو تو مسجد برگزار نکنن در انظار مردم خیلی بد می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلیام فکر می کننن که اگه  غیر از این مراسم وبینابین نرن و بس تو خونه ی داغدار نشینن ازشون گله می شه و پشت سرشون حرف می زنن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; البته من نمی گم اصلا مراسمی نباشه اصلا دلجویی نباشه ولی این وسط یه سری انتظارات بیجا و حرفای بیخود و مراسم اضافی وجود داره که واقعا اذیت کنندس اینا نباشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا جدای از برگزاری این مراسما نحوه ی برگزاریم خیلی جالبه.مطمئنا هر رسمی  به اصطلاح یه فلسفه ای پشتش هست بدون دلیل که نمی شه.به نظر من علاوه بر دلجویی از خانواده ی مرحوم یکی از دلایل این مراسم عبرت گرفتن و به عبارتی عاقبت اندیشی یعنی منی که می رم تو این مجالس شرکت می کنم یادم باشه که یه روزیم نوبت خودمه( الحمدالله منبر نشین هم شدم)ولی ظاهرا جای این که به یاد طرف بیارن که یه رزوی تو هم می ری مجبورش می کنن که همون روز بره.این مداحا نمی کنن نامردی انقدر می خونن و انقدر زوایای مختلف جون دادن طرف رو می گن که دیگه کسی که اونجا نشسته خودش جون می ده.یکی از اون ۴ نفری که گفتم  همینجوری مرد وسط مداحی روزسوم همسایه ی دیوار به دیوارمون فوت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قسمت بعد از مداحی سخنرانی.سحنران هم جای این که بیاد و به مردم تذکر بده می شینه از محاسن مرده تعریف می کنه انقدر تعریف می کنه که هر کی ندونه می گه این ادم معصوم بوده بابا دیگه غریبه ها که تو ختم شرکت نمی کنن که هر کی هست اشنا یه جوری تعریف می کنن ادم فکر می کنه مجلس رو اشتباه اومده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقدر سرم درد می کنه که  نمی دونم دارم چی می نویسم پس بهتره که دیگه ادامه ندم.اگه مطالب قاطیه ببخشید بعد مدتها فوران کردم و هر چی اومد نوشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساختمان ذهنی و زمینه</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; چند روز پیش با خواهرم راجع به یه موضوع صحبت می کردیم با این مضمون که محیطی که آدما توش زندگی می کنن با وجودشون عجین می شه و همه ی افکار و اعمال وکردار و آرزوهاشون رو می سازه.اگه تو روستا زندگی کنن می شن یه آدم روستایی که شاید تحصیل کردن بچه هاشون یا مسافرت به یه شهر مثل مشهد بشه  بزرگترین آرزوشون در صورتیکه همون فرد اگه تو شهر زندگی می کرد می شد آدم شهری و  آرزوهاش خیلی بزرگتر و بزرگتر بود.حالا این ادم روستایی اگه یه خورده افکارش تغییر پیدا کنه و احساس کنه که دیگه نمی تونه تو روستا اموراتش رو بگذرونه به شهر بره  چون محیط زندگیش خیلی متفاوت با اون محیط بوده نمی تونه از جنبه های مختلف خودش رو سازگار کنه اونوقته که ممکن به انواع و اقسام سرخوردگیها دچار شه و انواع و اقسام مشکلات که پیش و روش قرار می گیره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز که داشتم به عنوان یه فرد پشت کنکوری  کتاب(نظریه ی جامعه شناسی در دوران معاصر) ریتزر رو می خوندم به  این نظر بوردیو رسیدم که البته بی ارتباط به بحث ما نبود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیر بوردیو جامعه شناس بزرگ فرانسوی بحثی داره با عنوان ساختمان ذهنی و زمینه.اون معتقده که یه رابطه ی دیالکتیک بین ساختمان ذهنی و زمینه وجود داره به عبارتی از طرفی ساختمان ذهنی زمینه رو می سازه و از طرف دیگه این زمینهست که به ساختمان ذهنی شکل می ده.بوردیو می گه هر فردی با توجه به زمینه ی خاصی که داره ساختمان ذهنی خاصی هم داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظر بوردیو ساختمان ذهنی هر فرد بایستی با جایگاش در جهان اجتماعی انطباق داشته باشه،در غیر این صورت ،فرد ساختمان ذهنی نا مناسبی پیدا می کنه که در خور جایگاه اجتماعیش نیست و در نتیجه از نوعی کاستی در ساختمان ذهنی رنج می بره.برای مثال کسی که در روستا بزرگ شده  و ساختمان ذهنی روستایی داره از برخورد مناسب اجتماعی در یک جهان شهری عاجز می مونه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 18:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شایعه</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزی بود که درگیر عروسی فامیلامون بودیم و از خبرایی که تو محله دهن به دهن میچرخید و یه جورایی مثل توپ داشت پخش می شد خبر نداشتیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خبر داماد شدن داداشم بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;یه بنده خدای البته از خدا بی خبری همه جا پخش کرده بود که داداشم با یکی از دخترای  محل عقد کرده .این خبر  علاوه بر این که تعجب خیلیا رو برانگیخته بود مثل توپ تو محل پخش شد.هر کس ما رو می دید بهمون تبریک می گفت  یکی گله می کرد که چرا خبرشون نکردیم یکی می گفت پسر شما با اون دختر ؟؟؟ یکی می گفت من باور نکردم .یه نکته ی جالب این قضیه این بود که یکی از دوستای بابام بهش تبریک می گه بابامم که ذهنش درگیر عروسی خواهرزاده و برادر زادش بوده بنا بر اون تبریک رو می پذیره و از این طریق به شایعات بیش از پیش دامن می زنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند رو ز بعد از این قضیه و سرکوب کردن این شایعات با کلی ایه و دلیل اوردن که باباجان به خدا به پیر به پیغمبر نه ما و نه پسر روحمون از این قضایا خبر نداره شایعات کم و بیش سرکوب شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از چند روز از شایعه ی اول پشت سر گذاشتن کلی مهمون که برای عرض تبریک تشریف اورده بودن و متوجه کردن اونها که این خبر شایعه ای بیش نبوده دیروز یه خبر دیگه شنیدیم که یکی از همسایه ها به خاطر ازدواج خواهرزادم با یه پسری که سال قبل ازش خواستگاری کرده بود بهمون تبریک گفت مامانم بازم گفت که بابا جان این خبر درست نیست و ازشون پرسید که شما از کجا شنیدی اونم گفت که تمام اهل محل می دونن و می گن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; جل الخالق اینا دیگه کین هنوز شایعه ی اول تموم نشده شایعه ی دوم خدا سومی رو به خیر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه ی اخلاقی که می شه از این قضیه گرفت این که هر چقدر هم که به سمت مدرن شدن و نو شدن پیش می ریم هنوزم خیلیا هستن که تفکرات قدیمی رو نمی تونن از خودشون دور کنن و خیلی کوته فکرانه به صفحه گذاشتن پشت این و اون روزشون رو شب می کنند و شبشون رو روز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا یه وقتایی به کار بردن وجدان کار بدی نیست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرندگان خارزار</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عنوان:پرندگان خارزار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نویسنده:کالین مک کالو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مترجم :امیرعلی راست رو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; انتشارات:قصه پرداز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; عنوان دیگر: مرغان شاخسار طرب،مرغ خار،پرنده ی خارزار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; موضوع:داستانهای استرالیایی قرن 20 میلادی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تعداد صفحات:566&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد.پرنده ای که تنها یک بار در عمرش می خواند اما زیباتر از همه ی موجودات دیگر روی زمین می خواند.این پرنده از اولین لحظه ای که لانه ی خود را ترک می کند به دنبال یک بوته خار می گردد و تا زمانی که آنرا پیدا نکرده آرام نمی یابد.بعد در حالی که در میان شاخه های وحشی آواز می خواند خود را به تیزترین تیغ بوته می چسباند و بدن خود را به آن می فشارد سپس در حالی که جان می دهد آوازی می خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایی صوت سبقت می گیرد.آوازی خارق العاده که بهای آن زندگی است .اما تمامی دنیا به سکوت فرا می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی میگردد،زیرا بهترین را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد...شاید هم این فقط چیزی باشد که داستان ما می خواهد بگوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناشر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این کتاب از هفت فصل تشکیل شده  که از سال 1915 تا سال 1969 رو شامل می شه و در کنار مسائل خانوادگی  مطرح شده حوادثی که در طی این سالا در جامعه اتفاق افتاده رو نیز نشون می ده. مگی،رالف،پادی،لوک،فی،دین و جاستین شخصیتهای اصلی داستان هستند که البته هفت فصل کتاب رو به خودشون اختصاص دادن.داستان در واقع راجع به زندگی خانواده ایه که وضعیت مالی خوبی ندارن و به سختی در حال گذران زندگی خودشون هستن همه ی ماجراها  اتفاقات از زمانی شروع می شه که عمه ی خانواده یعنی خواهر پادی وقتی احساس می کنه که کم کم عمرش داره به پایان می رسه و هیچ وارثی نداره به برادرش پادی نامه می نویسه که برای ادامه زندگی  همراه خانوادش به دروگدا محل زندگی خواهرش برن  و ماجراها از بدو ورود این خانواده به استرالیا  آغاز می شه … .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر کدوم از این شخصیتا  مثل پرنده ی خارزار سعی می کنن  تا به چیزی که می خوان برسن اما لزوما هر کدوم از اونها مثل اون پرنده  آواز قشنگی از خودشون به جا نمی ذارن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگه وقت کردین  بخونید ،جالبه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; روزها بدون کامپیوتر و خصوصا بدون اینترنت  سخت می گذره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علم</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از موقعی که دانشگاه قبول شدم  خیلیا ازم پرسیدن رشتت چیه وقتیم جوابشون رو می گرفتن اولین سوالی که می پرسیدن این بود که خوب بعد از فارغ التحصیلیت چه کاره می شی منم تا اونجایی که اطلاع داشتم از وضعیت شغلی رشتم براشون می گفتم.حرف بعدی که می زدن این بود که الان تو این دوره زمونه که کار پیدا نمی شه بیچاره دانشجوها این همه هزینه می کنن آخرش هیچی به هیچی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند رو ز پیش داشتم با یکی از آشناهامون که اتفاقا هم رشته ی منم هست صحبت می کردم بهش گفتم چرا ادامه تحصیل نمی دی علاقه نداری یا شرایط نداری؟تو جواب بهم گفت الان که کار پیدا نمی شه ادامه تحصیل بدم برای چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه با شنیدن این حرفا خیلی ذهنم مشغول می شه که چرا خیلیا یعنی اکثرا تحصیل  رو تنها و تنها برای به دست آوردن کار ارزشمند می دونن چرا اون خیلیا علم رو به خاطر علم نمی خوان چرا فقط به جنبه های مادی تحصیل  توجه می کنند وچرا جنبه های دیگه و فاید هاش رو به راحتی از نظر دور می کنن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درسته تو شرایط امروز جامعه ی ما  اگه کار نداشته باشی اگه پول نداشته باشی فاتحت خوندست و خیلیا برای این که به کاری با شرایط  حقوق و مزایای خوب دست پیدا کنن باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشند و همین موضوع خیلی ارزش علم رو پایین آورده ولی تعجبم از این که چرا اوناییم که واقعا به کار نیاز ندارن هم تنها زمانی علم رو ارزشمند می دونن که بشه باهاش یه کار نون و آب دار به دست آورد. آخه چرا؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 07:01:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساحل</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عروسك قشنگ من قرمز پوشيده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو رختخواب مخمل ابيش خوابيده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يه روز مامان رفته بازار اون خريده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قشنگ تر از عروسكم هيچكي نديده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عروسك من چشماتو وا كن هر وقت كه شب شد اونوقت لالا كن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخرين شعري كه ساحل با اون لحن بچگونه و قشنگش برام خوند اين شعر بود.هنوزم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; صداش  داره تو گوشم مي پيچه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می گن كوچولوي پاك و مهربونم  براي هميشه ما رو تنها گذاشته و رفته .&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;
&lt;HR width=&quot;100%&quot; SIZE=2&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساحل، رفتنت رو باور ندارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 19:21:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسل</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه شنبه نهم امتحان جامعه شناسی جوانان دارم که اگه خدا و خلق خدا بخوان و امتحانا برگزار شه اخرین امتحانمه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز جزوه ی جوانان رو طبق قانون بیخود دانشجویی پس از مدتها و برای اولین بار باز کردم  خیلی برام جذاب بود خوندنش البته سر کلاس هم به این موضوع پی برده بودم که خیلی به این درس علاقه دارم و  اگر خدا بخواد در اینده ای نه چندان دور این حوزه یکی از حوزه هایی خواهد بود که توش فعالیت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از  مطالب جزوه  راجع به انواع نسلها بود (وقتی حرف از نسل زده می شه ناخوداگاه یاد شکاف نسلها میافتم)  که می شه این تقسیم بندی رو تو ایران هم پیاده کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارل مانهایم اولین نظریه پردازی است که مفهوم نسل را مطرح کرده است.نسل عبارت است از فاصله ی میان والدین و فرزندان.اگر سن فرزند اوری را بین۲۰  تا ۲۵  سال فرض کنیم انگاه هر ۲۰تا۲۵ سال نسل جدیدی پا به عرصه ی حیات می گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دیدگاه مانهایم هر نسلی مهر خاصی از حوادث سیاسی و اجتماعی دوره ی اصلی شکل گیری خود یعنی دوره ی جوانی را بر پیشانی دارد و این حوادث تاثیر مهم و تعیین کننده ای در ساختار ذهنی و رفتار اعضای این نسل خواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقسیم بندی های متفاوتی از نسل ها ارائه شده است که یکی از انها تقسیم بندی استراوس و هومی می باشد که با مطالعه ی تاریخ اجتماعی-سیاسی امریکا چهار نوع نسل مختلف را شناسایی کرده اند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱-نسل مدنی:نسلی است که افراد  ان جوانی شان را در دوره ی بحران های بزرگ مثل جنگ جهانی یا انقلاب تجربه کرده اند .زندگی اینان غرق در چالش های پیش بینی نشده است.اینان همان افرادی هستند که درگیر جنگ جهانی بوده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲-نسل سازگار:افراد این نسل طفولیت خود را در دوره ی بحران تجربه کرده اند.زمانی که به سن بلوغ رسیدند بحران حل شده بود ولی انها در یک دنیای ترس و وحشت رشد نمودند .این نسل دوره ی طفولیت خود را در دهه های ۱۹۵۰و ۱۹۶۰تجربه کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳-نسل ارمانگرا:افراد این نسل هرگز در سالهای جوانی شان بحرانی را تجربه نکرده اند انها در جوی ارام پس از بحران رشد کرده اند لذا ارمانگرا شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۴-نسل واکنشی :این نسلی است که دوره ی طفولیت خود را در دهه ی ۱۹۸۰و ۱۹۹۰ تجربه کرده است.این نسل فهمیده که خودش باید حامی خود و عمل گرا باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظر استراوس و هومی نوعی چرخش در نسل روی می دهد یعنی بعد از نسل واکنشی دوباره نسل مدنی پدیدار می شود(شارع پور٬۸۷٬ ۲۳).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظر من ما الان نسل واکنشی داریم که احتمالا با شرایط موجود تو کشورمون نسل واکنشی به نسل مدنی تبدیل بشه.&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;
&lt;HR width=&quot;100%&quot; SIZE=2&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱-ممنونم از استاد عزیزم ٬دکتر شارع پور به پاس همه زحماتشون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲-برام دعا کنید امتحان رو خوب بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 21:52:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من خودمم</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم میاد اولین روزی که می خواستم وبلاگم رو بسازم رفتم تو تنظیمات ونام نویسنده رو من نوشتم زهرا و تنها انگیزم هم برای این کار این بود که از شیوه ی گمنامی استفاده کنم و به راحتی مطالبی رو که می خوام رو بنویسم و نظراتم رو به راحتی بیان کنم.حدود یکسال که از این قضیه می گذره و دیگه خیلیا می دونن که این زهرا کیه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز می خوام دوباره برم تو قسمت تنظیمات و بازم قسمت نام نویسنده ولی این سری می خوام اصلاح کنم و بنویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زینب ایرجی راد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزای سختی رو می گذرونیم سخت سخت خیلی سخت ... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 11:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمدی انسانی</title>
<link>http://spencer.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو ایام فورجه ها فرصتی دست داد تا بتونم کتاب کمدی انسانی  نوشته ی ویلیام سارویان و ترجمه خانم سیمین دانشور رو بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این کتاب از ادبیات زمان جنگ و تحت تاثیر جنگ جهانی دوم نوشته شده و داستان زندگی یک خانواده ی فقیر امیریکایی در زمان جنگ که به علت شرکت کردن تنها نان اور خانواده در جنگ وضع مادی انها از بد به بدتر گرایید.پسر چهارده ساله ی خانواده هومر با شغل نامه رسانی که داره تلگرافهایی رو که حاوی خبر مرگ فرزندان خانواده هاست پیامهای مرگ و زندگی عشق و امید را به سراسر شهر می رساند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کمدی انسانی ابتدا به صورت سناریو و برای فیلم تنظیم شده بود در سال ۱۹۴۲ سارویان بنا به دعوت کارگاه های فیلمبرداری به هالیوود رفت تا فیلم کمدی انسانی رو زیر نظر خودش تهیه کنه ولی چون فیلمبردارها به راهنماییهاش توجه نکردند و  جنبه های تجاری فیلم رو در نظر گرفتند سارویان هالیوود رو ترک کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما این فیلم با شرکت میکی رونی تهیه شد و به بازار اومد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سبک کتاب رئالیسم سادست سارویان حوادث زمان کودکی و تجاربی که از کارهای گوناگون به دست اورده بوده رو مایه اصلی داستانهاش قرار داده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هر دیدنی احساس و تجربه ای به دنبال خودش داره و هنر نویسنده در این است که این احساس رو به ذهن خواننده انتقال بده و تلقین کنه.به نظر من سارویان تو این کتاب خیلی قشنگ تونسته این کار رو انجام بده.فضا سازیهایی که انجام داده و دقتی که تو توصیف داره خوندن کتاب رو برای ادم جذاب می کنه به طوریکه من به شخصه دوست نداشتم کتاب تموم شه و از اون فضایی که ترسیم کرده بیرون بیام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سارویان تو  مقدمه نمایشنامه ی &quot;دوره ی زندگی شما&quot; عقیدش رو نسبت به زندگی این طور بیان کرده:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;در دوره ی زندگی خود واقعا زندگی کنید تا در مدت کوتاهی که در این جهان هستید به غم دنیا نیفزایید بلکه با لبخند به حیات به شادی بی پایان زندگی چیزی بیفزایید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند تا جمله از کتاب رو که برام جالب بود زیرش خط کشیدم و براتون می نویسم  امیدوارم به نظر شمام جالب باشه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;احساس این مطلب که از جنگ چه دردها می زاید.چه دردها برای کسانی که هرگز  نزدک ان نشده اند.&quot; ص 56&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;بعضی مردم را دماغشان هدایت می کند،یعنی از خودشان اراده ای ندارند و افسارشان دست دیگری است.&quot; ص73&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;هر کس در دانیا از عده ای بهتر است و به خوبی یک عده ی دیگر هم نیست.&quot;ص81&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;درست نمی دانم ،اما به گمانم ادم وقتی واقعا قدر وطنش را می داند که خطری وطن را تهدید کند.در غیر این صورت ادم حتی وجود وطنش را حس نمی کند.درست مثل خانواده اش.&quot; ص129&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;ادم وقتی بزرگ می شود واز ته و توی کار سر در می اورد تازه گریه اش می گیرد و دلش به درد می اید.&quot; ص189&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;انسانی واقعی است که می تواند گریه بکند.اگر انسانی باشد که به عمرش به دردهای دنیا گریه نکرده باشد،انسان نیست بلکه از زباله ،از خاک راهی که بر ان قدم می گذارد هم پست تر است&quot; ص191&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;انسان واقعی باید بکوشد که درد را از میان بردارد.&quot;ص 191&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;اهمیتی به اشتباههای خود نده.از اشتباه نترس و از این که ممکن است باز هم اشتباه کنی روحیه ی خود را نباز.&quot;ص198&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;اگر افتادی،اگر دیگران گولت زدند و به دامت انداختند یا خودت خود را با سر به زمین زدی ،برخیز و از نو شروع کن.&quot; ص198&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;این نکته را درک کن که ادم خوب باید از شخصیت خودش سپاسگزار باشد.زیرا اگر انسان خوب باشد خوبی او فقط متوجه خودش نمی شود،به من و دیگران هم نفوذ و سرایت می کند.&quot;ص249&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;بزرگی خودت را حفظ کن و ضمنا با فروتنی هم ان را بپذیر.&quot; ص249&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کتاب تقدیم شده به تاکوهی سارویان مادر نویسنده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲۹۱ صفحه است و از ۳۹ قسمت تشکیل شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه بار چاپ شده و اخرین چاپش هم شهریور ۸۰ بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=spencer&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>spencer</dc:creator>
<guid>http://spencer.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
